تبليغاتX
سیمای مهتاب

سیمای مهتاب

نامه ی یک پیرزن به خدا

 دکتر رحمت سخني Dr.Rahmat Sokhani

 

 يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد، متوجه نا مه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم .هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن. کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.
عيد به پايان رسيدو چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود نامه اي به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود خداي عزيزم. چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم  فرستادي البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

 

flor155
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 12:28  توسط سید بهرام   | 

میخوام برم پیش خدا

خیلی وقته که دلم میخواد پیش خدا برم

از زمین دل کنم و اون بالا بالاها برم

آخه اینجا هیچ کسی عاشق آدم نمیشه

اگه هم عاشق بشه لایق آدم نمیشه

یکی عاشقت میشه میگه که خیلی با حالی

آخر کارش میفهمی عمریه سر کاری

یکی میگه میدونی عاشق سادگیت شدم

یکی میگه عاشق کارهای جانبیت شدم

یکی میگه من دیدم که خیلی صاف و صادقی

یکی میگه واسه عشق من فقط تو لایقی

یکی عاشقت میشه میگه دلم سوخته برات

همشون دروغکی میگن که جون میدن برات

یکیشون تنها بوده میخواسته تنها نباشه

یکی بین یک و دو ست نمیدونه کجا باشه

یکیشون گولت زده تا کارشو راه بندازی

قسم و آیت میده نری منو جا بذاری

دیگه از دست همه زمینی ها خسته شدم

عاشق پریدنم یک مرغ پر بسته شدم

نمیدونم که چرا با هیچ کی آروم نمیشم

توی این چرخ بزرگ از چیزی شادون نمیشم

آخه این دنیا به جز غصه وغم چیزی نبود

آدماش یه جوریند چهره سفید قلبها کبود

آ خر عشق همشون روی تخت خزیدنه

آخر عشق شهوته هیچی دیگه ندیدنه

اما اون بالا دیگه صحبتی از جدایی نیست

توی دست عاشقاش کشکولای گدایی نیست

اگه عاشقت بشه همه جورا باهات صفاست

کافیه عاشق بشی نیمچه نگاش برات دواست

دیگه بحث مذهب و دین و عقیده ندارن

گل نمیدنت دیگه چمند گل رو میکارن

جون من دعا کنید تا که برم پیش خدا

میدونم اون بالا تازه من میشم بچه گدا

ولی عیبی نداره اونجا گدایی بکنم

میدونم عاشقی اونجا یعنی شاهی میکنم

آخه اونجا رو حساب عشق من فقط خداست

راه زود رسیدنم فقط دعاهای شماست

 

flor155
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:53  توسط سید بهرام   | 

درد زایمان

 
داستان اينگونه مي آغازد كه شبي جمعي از دختران و زنان يهود از دور روزگار و اين همه تبعيض و ظلم در حق دختران و زنان شكايت نزد حضرت موسي مي برند : كه اي موسي اين بار كه به كوه طور رفتي از خداوند خواهش كن كه اين همه درد و رنج زن را كم كند و از بين اين همه درد حد اقل درد زاييدن را از زن بردارد و اين يكي را به مرد سپارد ، گويا مردان زيادي بهشان خوش مي گذرد ... ( يعني به واقع بچه را زنان بزايند اما دردش را مردان بكشند !! ):

بدترين درد ها بود دردي
كه از آن فارغ است هر مردي
چيست آن درد ؟ درد زاييدن
مرگ را پيش چشم خود ديدن
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 
ما زنان را هزار خواري بس
درد نه ماه بارداري بس
دردهاي دگر به پيكر ما
درد زادن نصيب شوهر ما
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


 
در باقي داستان موسي به کوه طور مي رود و از خدا آنچه دختران خواسته اند مي خواهد و در برابر مخالفت خداوند كوتاه نمي آيد و آخر سر دعايش مقبول مي افتد و پيك شادي خبر مي دهد كه آنچه خواستي قبول افتاد..

بعد از آن وضع و حال ديگر شد
درد زادن نصيب شوهر شد
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
بود زن در كمال آرامش
وقت زايش قرين آسايش
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
 
نه دگر آخ و ناله اي مي كرد
نه به شوهر حواله اي مي كرد
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
پدر طفل در كنار دگر
داشت فرياد و ناله ، خوف و خطر
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
ناله هايي كه كوه آب كند
جگر سنگ را كباب كند:
اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
مُردم از درد ، اي خدا مُردم
چه گُهی بود اينكه من خوردم
هفت بندم ز هم گسيخت، خدا
آب عمرم به خاك ريخت ، خدا
آخ نافم خدا ... عجب درديست
درد زادن چه درد نامردي است..»

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


خلاصه چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه زني با پيرمردي ثروتمند وصلت كرد :

زن جوان بود و مرد مسكين پير
مابقي را دگر قياس بگير

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


جاده هموار و پاي ما لنگان
ماده و نر چنان و حال عيان
چند ماهي گذشت از اين زد و بند
نه خدايا.. گذشت از اين پيوند
مرد به دنبال كسب و كارو
زن پي خوش خوشك گذراني
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

مرد دنبال كاسه و كوزه
سفته هاي هزار و يك روزه...
زن از آنجا كه شأن اشراف است
هم در اسلاف و هم در اخلاف است..
سر و گوشي نهفته مي جنباند
رهگذاري به باغ خود مي خواند
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خلاصه اينكه بعد مدتي وضع و حال زن گواهي آمدن نوزادي داد :...

خوش خوشك روزگار نو آمد
موسم حاصل و درو آمد
موضع نيش مار كرده ورم
چشم بد دور ، طبل گشته شكم
خواجه سرخوش در انتظار پسر
ليك ترسان ز درد ناف و كمر
خاصه درد پسر كه سخت تر است
آتش قلب و آفت جگر است
 
روز وضع حمل :

در زنک حال وضع ظاهر شد
مردك از بهر درد حاضر شد..
خود لباس عذاب بر تن كرد
رو به درگاه ربّ ذوالمن كرد
شد سوي تخت خود به بيم و اميد
قصه كوته ، بر آن دراز كشيد
همچنان منتظر كه درد آيد
درد زادن به پشت مرد آيد
ليك دردي نبود و راحت بود
پس و پيشش در استراحت بود
ساعتي گذشت بدين نَمَط سپري
بد بلايي است رنج منتظري
آن هم اين انتظار بي معني
در چنين حال زار بي معني

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


مرد در انتظار و اخم آلود
وان طرف، زن به حال زادن بود
عاقبت لاي پرده را وا كرد
رو به اطرافيان ماما كرد:
-« حال خانم چطوره؟» -«اي... بد نيست»
-«آمده؟» -«كاملا نه» -«پسش باقي ست؟»
كمرش آمده ست و بيشترش
گروی آخ نافم ِ پدرش
پس فغان ِ تو كو ؟ صداي تو كو ؟
آخ نافم خدا خداي تو كو؟
واي از اين زادن دگرگونه
بچه گك آمده است وارونه
اي خدا نافمي بگو، شايد
پسرك باقي اش برون آيد
-«پسر است؟» -« اوه ! مثل زهره و ماه»
-«پس چرا ؟ لا..، اله الا..الله !»
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 
 
در اين گير و دار كه بچه نمي آمد و پدر بخت برگشته متعجب و كلافه از اينكه از درد خبري نيست ناگهان از سراي همسايه صداي آه و ناله مرد همسايه بلند شد :
 
ناگهان از سراي همسايه
شد به گردون صداي هسايه
اي خدا پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
چه گَهی بود اينكه من خوردم
مردم از درد ، اي خدا مردم
آخ نافم خدا خدا ...» -«پسره
پا به دنيا نهاد بلاخره...»
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
pillowtalk.gif : 86 par 33 pixels.

قيل و قالي فتاد بين زنان
همه بر پشت دست ، دست زنان
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
خلاصه ، ماجراي اين رسوايي باعث شد كه دوباره زنان نزد پيغمبر رفتند و خواهش كردند برود و هر طور مي تواند دعايشان را پس بگيرد :

باز رفتند نزد پيغمبر
دسته جمعي ، همه زن و دختر

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 
كاي كليم خداي بي همتا
مهربان رهبر و پيمبر ما
ما درين شش صباح ، سنجيديم
محنت شوهران خود ديديم
دل ما بر عذاب ايشان سوخت
دل نه تنها ، كه ريشه ی جان سوخت
رو به درگاه ايزد متعال
دست و پايي بكن كه در هر حال
حق به ما منتي گذارد باز ...
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
flor155
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:46  توسط سید بهرام   | 

آخرین جرعه

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ....

flor155

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 6:40  توسط سید بهرام   | 

بیسکویت

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بیسکویت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.

flor155

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط سید بهرام   | 

نور

تک ستاره ی شب های بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم.

flor155

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 7:45  توسط سید بهرام   | 

پسرک زرنگ و پست چی نامرد

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت: - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟ "مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید: - چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد: - امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

flor155

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 19:30  توسط سید بهرام   | 

بهانه

در باغ دلم جوانه اي بايد و نيست

شوق غرل و ترانه اي بايد و نيست

خواهم كه تو را بينم اما چه كنم

ديدار تورا بهانه اي بايد و نيست

 

flor155 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:30  توسط سید بهرام   | 

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟؟

flor155 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 6:56  توسط سید بهرام   | 

غربت

غربت را حتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي

و يا جايي پشت لحظه هاي آشنا

همين که عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند

کافيست تا تو غريب شوي

 

 flor155

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:26  توسط سید بهرام   |