داستان اينگونه مي آغازد كه شبي جمعي از دختران و زنان يهود از دور روزگار و اين همه تبعيض و ظلم در حق دختران و زنان شكايت نزد حضرت موسي مي برند : كه اي موسي اين بار كه به كوه طور رفتي از خداوند خواهش كن كه اين همه درد و رنج زن را كم كند و از بين اين همه درد حد اقل درد زاييدن را از زن بردارد و اين يكي را به مرد سپارد ، گويا مردان زيادي بهشان خوش مي گذرد ... ( يعني به واقع بچه را زنان بزايند اما دردش را مردان بكشند !! ):
بدترين درد ها بود دردي
كه از آن فارغ است هر مردي
چيست آن درد ؟ درد زاييدن
مرگ را پيش چشم خود ديدن
ما زنان را هزار خواري بس
درد نه ماه بارداري بس
دردهاي دگر به پيكر ما
درد زادن نصيب شوهر ما
در باقي داستان موسي به کوه طور مي رود و از خدا آنچه دختران خواسته اند مي خواهد و در برابر مخالفت خداوند كوتاه نمي آيد و آخر سر دعايش مقبول مي افتد و پيك شادي خبر مي دهد كه آنچه خواستي قبول افتاد..
بعد از آن وضع و حال ديگر شد
درد زادن نصيب شوهر شد
بود زن در كمال آرامش
وقت زايش قرين آسايش
نه دگر آخ و ناله اي مي كرد
نه به شوهر حواله اي مي كرد
پدر طفل در كنار دگر
داشت فرياد و ناله ، خوف و خطر
ناله هايي كه كوه آب كند
جگر سنگ را كباب كند:
اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
مُردم از درد ، اي خدا مُردم
چه گُهی بود اينكه من خوردم
هفت بندم ز هم گسيخت، خدا
آب عمرم به خاك ريخت ، خدا
آخ نافم خدا ... عجب درديست
درد زادن چه درد نامردي است..»



خلاصه چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه زني با پيرمردي ثروتمند وصلت كرد :
زن جوان بود و مرد مسكين پير
مابقي را دگر قياس بگير


جاده هموار و پاي ما لنگان
ماده و نر چنان و حال عيان
چند ماهي گذشت از اين زد و بند
نه خدايا.. گذشت از اين پيوند
مرد به دنبال كسب و كارو
زن پي خوش خوشك گذراني
مرد دنبال كاسه و كوزه
سفته هاي هزار و يك روزه...
زن از آنجا كه شأن اشراف است
هم در اسلاف و هم در اخلاف است..
سر و گوشي نهفته مي جنباند
رهگذاري به باغ خود مي خواند
خلاصه اينكه بعد مدتي وضع و حال زن گواهي آمدن نوزادي داد :...
خوش خوشك روزگار نو آمد
موسم حاصل و درو آمد
موضع نيش مار كرده ورم
چشم بد دور ، طبل گشته شكم
خواجه سرخوش در انتظار پسر
ليك ترسان ز درد ناف و كمر
خاصه درد پسر كه سخت تر است
آتش قلب و آفت جگر است
روز وضع حمل :
در زنک حال وضع ظاهر شد
مردك از بهر درد حاضر شد..
خود لباس عذاب بر تن كرد
رو به درگاه ربّ ذوالمن كرد
شد سوي تخت خود به بيم و اميد
قصه كوته ، بر آن دراز كشيد
همچنان منتظر كه درد آيد
درد زادن به پشت مرد آيد
ليك دردي نبود و راحت بود
پس و پيشش در استراحت بود
ساعتي گذشت بدين نَمَط سپري
بد بلايي است رنج منتظري
آن هم اين انتظار بي معني
در چنين حال زار بي معني

مرد در انتظار و اخم آلود
وان طرف، زن به حال زادن بود
عاقبت لاي پرده را وا كرد
رو به اطرافيان ماما كرد:
-« حال خانم چطوره؟» -«اي... بد نيست»
-«آمده؟» -«كاملا نه» -«پسش باقي ست؟»
كمرش آمده ست و بيشترش
گروی آخ نافم ِ پدرش
پس فغان ِ تو كو ؟ صداي تو كو ؟
آخ نافم خدا خداي تو كو؟
واي از اين زادن دگرگونه
بچه گك آمده است وارونه
اي خدا نافمي بگو، شايد
پسرك باقي اش برون آيد
-«پسر است؟» -« اوه ! مثل زهره و ماه»
-«پس چرا ؟ لا..، اله الا..الله !»
در اين گير و دار كه بچه نمي آمد و پدر بخت برگشته متعجب و كلافه از اينكه از درد خبري نيست ناگهان از سراي همسايه صداي آه و ناله مرد همسايه بلند شد :
ناگهان از سراي همسايه
شد به گردون صداي هسايه
اي خدا پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
چه گَهی بود اينكه من خوردم
مردم از درد ، اي خدا مردم
آخ نافم خدا خدا ...» -«پسره
پا به دنيا نهاد بلاخره...»
قيل و قالي فتاد بين زنان
همه بر پشت دست ، دست زنان
خلاصه ، ماجراي اين رسوايي باعث شد كه دوباره زنان نزد پيغمبر رفتند و خواهش كردند برود و هر طور مي تواند دعايشان را پس بگيرد :
باز رفتند نزد پيغمبر
دسته جمعي ، همه زن و دختر




كاي كليم خداي بي همتا
مهربان رهبر و پيمبر ما
ما درين شش صباح ، سنجيديم
محنت شوهران خود ديديم
دل ما بر عذاب ايشان سوخت
دل نه تنها ، كه ريشه ی جان سوخت
رو به درگاه ايزد متعال
دست و پايي بكن كه در هر حال
حق به ما منتي گذارد باز ...